تبليغاتX
3vla

3vla

چلیک ، تجسمه خیالمه


پاهام به هم چسبیده بود و هیچ فضایی برای حرکت نداشت , فشار عجیبی روی سینه ام بودو کتفام دیگه داشت خسته می شد. صدای بازدم نفسم رو میشنیدم و گرماشرو حس می کردم گردنمهم از بی حرکتی خسته شده بود! آخه مرده بودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت   توسط رضا  | 


من که هیچیم نبود.
  گفت چته؟ فهمیدم کلی چمه ...!
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت   توسط رضا  | 

the brines is numinous

وقتی می خندیدم تقریباً همه دوست داشتن بدونن به چی می خندم ، حتی شده با کمترین زحمت ، یعنی یه نگاه . خیلی ها هم که اصلا مخالف خنده اند ... اونم در این مکان. خوب حتما دوست هم ندارن علت خنده رم بدونن ، اما وقتی اشکام شرری ریخت پایین هیشکی نیومد بدون که چرا؟ ... این اشکا مقدسن! مگه نه؟! ...

 حالا بگذریم ، آخه ... حیوونی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت   توسط رضا  | 

 " مداد و پاستل روغنی "

 

 اتودی امتحانی برای آزمودن خودم ، بعد از دیدن کارهای سهیل دانش اشراقی
کارش حرف نداره!!

a pilot sketch for test my self, after see the SOHEIL DANESH E work`s
Wow!! it`s extraordinary

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت   توسط رضا  | 

به چی فکر می کنی !!؟

self portrait

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت   توسط رضا  | 

فرشته...!!
سندباد کوچولو فکر می کرد هرجا که میره ، یه فرشته جلوش ظاهر میشه . اما سندباد کوچولو اون روز از زیر لباس زر زری فرشته دُمی که یه مثلث انتهاش بود و شاخهای ریز تیزی که نوکشون از زیر کلاه پرپری معلوم بود رو ندید...!

.تبریز...
1387/4/8

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت   توسط رضا  | 

... !

واسه پرواز خیال تو کبوتر سفید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت   توسط رضا  | 

بندر شرفخانه

رفتن رو دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت   توسط رضا  | 

خوب قرمزو میگن خشونت ، شور و هیجانو ...

قرمزززززز!!!

ساعت 55 دقیقه بامداد بود ، خون جلو چشامو گرفته بود با عصبانیت هرچه تموم سوار ماشین شدمو با 150 . 60 تا میرفتم ، ..."ووووو...

فقط چراغ قرمز جلومو گرفت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت   توسط رضا  | 

بندر شرفخانه ، شبستر
فقط مواظب باشيد ، هر جايي نرين ... !!

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت   توسط رضا  |